شيخ ذبيح الله محلاتى

306

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

كه دندانهايت را بپوشاند و آب چشمت را جذب بنمايد گفت تو اختيار دارى پس مادر دوپارهء نمد را براى او ساخت و بر رويش گذاشت در اندك‌زمانى از گريهء او چنان تر شد كه چون آن را فشرد آب از ميان انگشتانش جاري شد اين وقت حضرت ذكريا اين حال را مشاهده نمود گريان شد و روى بسوى آسمان كرد و گفت خدايا اين فرزند من است و اين آب ديدهء او است و تو از همه رحم‌كنندگان رحيم‌ترى پس هرگاه كه ذكريا مىخواست كه بنى اسرائيل را موعظه بگويد و از جهنم سخنى بفرمايد بجانب چپ و راست نظر مىكرد اگر يحيى حاضر بود نامى از جهنم نمىبرد تا اينكه روزى در اطراف مجلس نظر انداخت يحيى را نديد و اتفاقا يحيى سر خود را در عبائى پيچيده بود آمد و در ميان مردم ناشناس نشست و حضرت ذكريا او را نديد فرمود كه حبيب من جبرئيل مرا خبر داد كه حق تعالى مىفرمايد كه در جهنم كوهى هست كه او را سكران مىنامند و در پائين كوه وادى هست كه او را غضبان مىگويند زيراكه از غضب الهى افروخته شده است و در آن وادى چاهى هست كه صدسال راه عمق آن است و در آن چاه تابوتها از آتش است و در آن تابوتها صندوقها و جامها و زنجيرها و غلها از آتش است چون يحيى اين‌ها را بشنيد سر برداشت و فرياد برآورد كه وا غفلتاه چه بسيار غافليم از سكران اين بگفت و سر به بيابان نهاد ذكريا كلام خود را قطع كرد و از مجلس برخواست و بنزد مادر يحيى رفت و فرمود كه يحيى را طلب بنما كه مىترسم او را نبينى مگر بعد از مرگ او مادر يحيى با حال پريشان و دل بريان و چشم گريان بطلب حضرت يحيي بيرون رفت تا بجمعى از بنى اسرائيل رسيد ايشان از او پرسيدند كه اى مادر يحيى بكجا مىروى فرمود بطلب فرزندم يحيى مىروم كه نام آتش جهنم شنيده و سر به بيابان گذارد نمىدانم بكجا رفته است سپس رفت تا بچوپانى رسيد از او سؤال كرد جوانى را بدين وصف نديدى